بايد دست ِ مي را - را بگيرم ، ببرم آن سر شهـر . شايد هم دور تر . . . بايد دستش را بگيرم و ببرمش توي ِ دنج ترين و دور ترين كافه ي ِ شهر بنشانمش . بايـد يك نفر بيايد برايش از غمگين ترين آواز هاي تركي بخواند . بايد يك شب سرد او را ببرم توي يك كافه ي خصوصي ، هي برايش تركي بخوانـد و تا صبح با او اشك بريزم .


برچسب‌ها: روياهاي ِ دور
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:39  توسط مـي را -