تمام آهنگ هاي نزديك ترين پوشه ي دم دستم را پلي كرده ام و عكس هاي آرشيو گوشي مامان را نگاه مي كنم. تمام لحظه هاي عكس گرفتن همراه با خاطره هايي دفعات قبلي كه آن اهنگ را شنيده بودم با هم قاطي مي شوند. نمي فهمم خوش حالي كه توي صدم ثانيه خزيده زير پوستم براي عكسي است كه داري مي بينم يا صدايي كه توي گوشم است. آرشيو عكس ها را همين جوري دوست دارم. عكس گرفتن با دوربين سلفي در شب و بعد پشت سرش عكس گرفتن از صحنه هاي دور با دوربين گوشي مامان. مثل پوشه ي آهنگ ها كه آهنگ ها را قاطي هم دارد و پلير هم آن قدر هوشمند نيست كه آهنگ هاي غمگين ها را پشت سر آهنگ هاي شاد پخش نكند يا حداقل فارسي ها را از بي كلام ها جدا كند. مثل وقتي كه عادت داشتم يك دور مداد رنگي هارا بدون ترتيب خاصي توي جعبه بچينم. اما بعدش يك چيزي مانع مي شد كه جعبه مدادرنگي را همان طور رها كنم. بايد دوباره رنگ ها را سر جاي اصلي اش مي گذاشتم. مثل الان كه يك چيزي سر جايش نيست. من توي عكس ها سر جايم نيستم . توي اين كلمه ها خودم نيستم، اين آدمي كه آهنگ ها را رد مي كند و گوشش صدا ها را نمي شنود. خاطره هاي پشت سرش را مي شنود. من نيستم . آدمي كه دارد فرار مي كند و توي گذشته ها مانده است. آدمي كه توي گذشته هاي عيد سال گذشته، چهار سال پيش، و شايد گذشته هاي دور مانده است. آدمي كه از گذشته ي دو ماه پيش به گذشته ي دو سال پيش پناه مي برد و الان هم دارد آهنگ بعدي نزديك ترين پوشه موزيك را پخش مي كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 18:46  توسط مـي را -  |