چند شب كه روي پله ها نشسته بودم ، آمده بود برايم قصه بگويد . از شكوفه اي گفته بود كه روي ماه به دنيا آمده بود و همبازي ِ ستاره ها شده بود .بعد انار شده بو بود و شكفته بود و افتاده بود روي ِ زمين .
بعد ، ناگهاني گفته بود كه دست هايت را ببين ، انار افتاده توي ِ دست هاي تو . . .
برچسبها:
روياهاي ِ دور
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:55 توسط مـي را -
|