حـالـا بنشيـن كنـار دسـتم ، چشم هايـَت را ببـند ، تـا قصـه ي پـاييز را من برايـت بگـويـم ..
پـاييـز كه آمده بود ، برايـم يـك پـرنده ي ِ كوچـك ِ آبي اي آورده بود . آن را گذاشته بود توي دسـت هـايـم . پاييـز خودش به من قـول داده بـود كه پرنده ي كوچـك ، مورچـه پـاش* غم هـا ، بغض ها و اشك هايـَم را مـي برد . پـاييز خودش گفتـه بود پرنده ام ، خوشبختي ِ كوچكـم ، بهـاري اسـت . خـودش پرهاي ِ صورتـي اي كه روي بال ِ كوچكَش بود را نشـانم داده بود و گفتـه بود هديه ي ِ اردي بهشـت است به پرنده ي ِ كوچكـم .. پاييز پرنـده ام را گذاشته بود توي ِ دست هايـم و رفتـه بود .
نشستـه بوديـم براي آسمـان دعـا كرده بوديـم ، كه با باران و شبنـم دوسـت بـاشـد . براي زميـن دعـا كرده بوديـم براي گـل هاي ِ پسرك توي چهار راه . با خوشبختـي كوچكـم براي روز هاي رنگـي دعا كرديـم .
حـالـا تو مي شـود برايـم دعـا كنـي ، پرنـده ام نرود ؟ توي دست هـايـَم بمـاند ؟ خوشبختـي كوچكـم ، خودش گفـت كه آمـده اسـت روزهـايم را آبـي كنـد . بـرايـم از روز هـاي صورتـي اي گفـت كه همراه بـال هايـش آمده انـد. به پـاييز قـول داده بـود چشـم هايـم هميشـه بخنـدند. حـالـا مي شـود براي پـرنده ام دعـا كنـي بمـانـد ؟ خوشبختي كوچكـم براي همه روزهاي صورتي مي آورد . ايـن را خودش هميـن الـآن دارد زمزمـه مي كنـد ..
* قبلـا گفتـه بودم كه انگـار مورچه هـا تمام روز هاي ِ شيرين را خورده بـاشند ..