داشتم به  بيست و چهـار سـال ِ ديگـر فكـر مي كـردم . كه يـك شـب ِ خـردادي در ِ خانه ات را زده ام . و تـو همـراه با ليوان قهوه ات آمده اي دم ِ در . و بعـد هر چه نگـاه كرده اي مـرا نشنـاختـي ، من آمده بودم كه بگويـم خيلـي وقـت است كه نديده ام تو را . كـه چـه قـدر دلتنـگـت هسـتم .امـا تو ليوان ِ قهوه ات را سر كشيده اي و گفـتي كه چـه كـاري دارم و من گفته ام كه دنبـال ِ تو مـي گـردم .  آمـده ام تو را ببينـم . تو هم گفتـه بودي كه اشتبـاه گرفتـه ام . من هـي تو را نگـاه كـرده بودم . سرم را انداخته بـود پـايـين . گفتـه بودم ببخـشيـد  . تـو در را بسته بودي و رفتـه بودي .
 به بيست و چهـار سـال قبل ترش فكـر نكرده بودي . مرا به يـاد نيـاورده بـودي . قهوه ات تمـام شده بود و من از خاطـرت رفته بـودم . حـالـا خـودم كـه نه ، امـا نشـاني ِ كنـار چشمـم هـم يـادت مي رود ؟


برچسب‌ها: روياهاي ِ دور
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 20:47  توسط مـي را -