برگ های پاییزی را به پژمردگی باغ .
و صدای لالایی مامان را به شب ها.
دلم می خواهد برق های شهر برای سه روز کامل برود و یک باد طولانی و محکم تمام ابرهای سیاه زشت را بفرستد آن طرف تر. تا بتوانم ستاره ها دقیق ببینم و بفهمم کدامشان توی این سه سال که سرم را بالا نگرفته ام خاموش و یا کم رنگ تر شده اند.
دلم میخواهد دوست های قدیمی را اتفاقی ببینم و بپرسم یادت هست یک زمانی بلد بودیم با هم بخندیم ؟
بیشتر از همه چیز دلم میخواهد باران را وصل کنم به مرداد .به تابستان. به شهریور. به خودم ..
دلم میخواهد باران را سنجاق کنم به خودم ..